خدایا .. نقش زندگیمونو زیبا بزن .. - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 7:16
خب! آخرین نوشته ی اینجا (درحقیقت همون اولین نوشته!) برای مهر 98 هست .. زمانی که بعد از شاید 5-6 سال دوباره وبلاگ زدم ..امروز 19 مرداد 99 هست .. کی فکرشو میکرد که تو همین مدت این همه اتفاقات جورواجور بیفته ..؟کی فکرشو میکرد که یک دفعه انگار خدا دستش بخوره به پالت نقاشیش و به جای اون همه رنگ قشنگ ، هم...
خوشبختی های به ظاهر کوچک - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 7:16
درسته که این شهر و آدماش برام دلگیرن .. اما انگار خدا گلچینی از بهترین همسایه هارو جمع کرده تو این نقطه از این شهر ... همشونو جوری چیده کنارم که اینجا بودنم تو این برهه از زمان از دلم دربیاد .. همسایه هایی که حواسشون بهت هست ... از خوشحالیت خوشحال میشن از ناراحتیت ناراحت ... همسایه هایی که درسته خون...
و دوباره دست به قلم می شویم ... - تاریخ: 1398/11/28 ساعت: 3:51
خیلی وقته ننوشتم ... انگشتای دستم که تو این چند سال برای نوشتن هرچیزی فقط صفحه ی صاف و بدون دکمه ی گوشی موبایلو لمس کردن حالا با دکمه های کیبورد لپ تاپ و صدای تق تقشون غریبی میکنن ..بعد از اینکه بلاگف
کار دادے دستم دل من... - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
کمــ کمــ دارم مطمئن میشمـــ کہ دلمــ بدکارے داده دستـــمــ... وقتـــے تبریکـــ همہ رو نادیده میگیرے و فقط منتظر یک کلمہ از یہ نفر خاصے... و با همون تبریکـــ خشکـــ و خالیش... تا مرز بال درآووردن و پرواز کردن پیش میرے... وقتے تا حرفش میشہ... اسمش میاد... دلت میریزه... وقتے دربارش کنجکاوے... وقتے با ...
حرفـــ دلمـــ - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
حرفـــ دلمـــ تو یہ آدم معمولے بودے تو زندگیمـــ...خیلے خیلے معمولے...خاص نشدے واسمــ...شاید چون اون روزا حواسمــ پرتـــ چیزاے دیگہ بود...!اما همیشہ سایہ یہ نفر از دور روے خیلے از کارا و اتفاقاے زندگیمــ بود...یہ رقیبـــ شاید...کہ همہ انتظار داشتن من ازش خیــــلے بہتر باشمــ...و خودممــ انتظارمــ ای...
دور و نزدیکـــــ - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
*دلنوشته های بهاردخت* به خلوتگاه من خوش اومدی... دور و نزدیکـــــ میترسم از این بودنی که شکل نبودن است از این نبودی که بوی بودن میدهد از اینکه حسم میگوید هستی... عقلم میگوید نه... و من عجیب دلم میخواهد این عقل ترسو یکبار هم که شده اشتباه کند و حسم راست بگوید که هستی که میمانی من از اینکه نزدیکی و ند...
توهم - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
من آدم توهم های احمقانه ام... توهم حال خوشی که ندارم... توهم خوشبختی های نداشته ام... توهم تویی که نبودی... نیستی... و حتما نخواهی بود پس از اینها هم... و تمام فکر های غلط و کجرو... تمام اشتباهات... توهمات... به گرد پای زخمی که توهم داشتنت به قلبم زد... تا ابدالدهر... نخواهند رسید...! پ.ن: 22:22برچس...
شیر یا خطــ... - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 22:49
شنیــــده بودم که میگن... اگه تو دوراهی گیــــر کردی بین دوتا چیز... حالا میخواد دوتا راه باشه... دوتا انتخاب باشه... دوتا احساس باشه... شیر یا خط بنــــداز... مهم نیست شیر بیاد یا خط... مهم اینه وقتی سکه داره تو آسمون میچرخه... تو دلت میخواد شیر بیفته یا خطـــ... الان تازه میفهمم یعنی چی...!!! صدبا...
شروع قصه - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 17:49
دارم میرم تو دل حادثه... حادثه ای که شاید عــــشــــق!!!برای من شروع ماجرا از همین جاست... همین جا که مجازی ترین اتفاق زندگیم داره به واقعیت تبدیل میشه... اولین قرار... اولین دیدار... برای تو نمیدونم شروع ماجرامون از کجا بود... برای من ولی اینجاست اول قصه!!! یه کم ترس... یه کم دلهره... چاشنی حال عجی...
سردرگمی - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:03
یه آشوب عجیبی تو دلمه... میترسم...از الیِ این روزا که هیــــــــــــچ شباهتی به قبل نداره... یــــه روزایی... ساده تر دل میبستم... ساده تر دیوونگی میکردم... ساده تر زندگی میکردم... الان اما... به طور ناشناخته ای تبدیل شدم به یه آدم منطقی... بیش از حد عاقل... بیش از حد آروم... بیش از حد ساکت... زوده