برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی
برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی
برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی
برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی
حرفـــ دلمـــ
تو یہ آدم معمولے بودے تو زندگیمـــ...خیلے خیلے معمولے...خاص نشدے واسمــ...شاید چون اون روزا حواسمــ پرتـــ چیزاے دیگہ بود...!اما همیشہ سایہ یہ نفر از دور روے خیلے از کارا و اتفاقاے زندگیمــ بود...یہ رقیبـــ شاید...کہ همہ انتظار داشتن من ازش خیــــلے بہتر باشمــ...و خودممــ انتظارمــ این بود... و باورمــ!میجنگیدمـــ باهاتـــ...از دور...خارج از دایره رقابتمون برامــ مہمــ نبود چیکار میکنے و کجایے و چے میگے درباره امـــ...اما همہ پیگیر بودن کہ ببینن چے میگذره تو این میدون؟ چے میشہ آخر این جنگـــ...؟خبراتـــ میرسید و مہم نبود!رجز خونیایے کہ میگفتن کار توئہ و مہم نبود...!تکذیبـــ و عذرخواهے و آرزوے موفقیتے کہ مہم نبود...تویے کہ مہم نبود!مہم این بود کہ من باشمــ برنده اے این مسابقہ...و بودمـــ...و اینبار بازم تبریکے کہ مہم نبود...!و لبخنـــد...و نگاه...دور...اما هنوزمــ یہ سایہ...و بردے کہ رنگ باختـــ...و سالے کہ گذشتـــ...و تویے کہ پیداتـــ شد!این روزا بدجورے شکـــ کردمــ بہ برنده بودنمـــ!!!بہ تمومـــ شدن ماجرا...بہ سوتـــ پایان مسابقہ...تمومــ نشده؟!اینبار دارمــ سرچے با تو سر و کلہ میزنمــ؟چم شده من مغرور کلہ شق کہ حتے جوابـــ سلامتو نمیدادمـــ و حالا دلمـــ پر میکشہ واسہ یہ کلمہ حتـــے؟چم شده منے کہ تہ حسم بہ تو یہ پوزخند مسخره بودو حالا لبخند خوشے پاکـــ نمیشہ از لبا
برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی
*دلنوشته های بهاردخت*
به خلوتگاه من خوش اومدی...
دور و نزدیکـــــ
میترسم
از این بودنی که شکل نبودن است
از این نبودی که بوی بودن میدهد
از اینکه حسم میگوید هستی...
عقلم میگوید نه...
و من عجیب دلم میخواهد این عقل ترسو یکبار هم که شده اشتباه کند
و حسم راست بگوید
که هستی
که میمانی
من از اینکه نزدیکی و ندارمت غمگینم
به قول شاملو
دور باش...
اما نزدیک...
که من از نزدیک بودن های دور میترسم...برچسبها: علاقه, دیوونگی, بلاتکلیفی, ترس, دور
نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۶ساعت
18:20 توسط بهاردختـــــ| |
برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی
توهم حال خوشی که ندارم...
توهم خوشبختی های نداشته ام...
توهم تویی که نبودی...
نیستی...
و حتما نخواهی بود پس از اینها هم...
و تمام فکر های غلط و کجرو...
تمام اشتباهات...
توهمات...
به گرد پای زخمی که توهم داشتنت به قلبم زد...
تا ابدالدهر...
نخواهند رسید...!
پ.ن: 22:22
برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی
برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی
حادثه ای که شاید عــــشــــق!!!
برای من شروع ماجرا از همین جاست...
همین جا که مجازی ترین اتفاق زندگیم داره به واقعیت تبدیل میشه...
اولین قرار...
اولین دیدار...
برای تو نمیدونم شروع ماجرامون از کجا بود...
برای من ولی اینجاست اول قصه!!!
یه کم ترس...
یه کم دلهره...
چاشنی حال عجیبم شده...
فردا روز موعوده...
و ای کااااااش...
خوب پیش بره همه چی...
ای کـــــــــــاش..
برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی
برچسب:
نویسنده: پارسا کوشکی